الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )

222

نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )

گمان دارم وى را كشندهء حريفان خود اگر خواهى به جانب آنان رو . پس بيرون آمد گفتند ، كيستى ؟ نسب خود بگفت . گفتند : تو را نمىشناسيم زهير بن قين يا حبيب بن مظاهر يا برير بن خضير بيرون آيند و يسار پيشتر از سالم ايستاده بود كلبى گفت : يا بن الزانيه از جنگ با مردم ننگ دارى هر كس به جنگ تو آيد به از تو است و بر او بتاخت و تيغى بر او نواخت كه در جاى سرد شد و همچنان كه با تيغ بر او مىزد سالم بر عبد الله حمله كرد اصحاب امام عليه السّلام بانگ برآوردند كه آن بنده تو را دريافت عبد الله اهتمامى به دو نكرد تا رسيد و ضربتى فرود آورد كلبى دست چپ را وقايه كرد انگشتانش بپريد اما برگشت و شمشير بر وى زد و او را بكشت و رجزگويان بيامد : ان تنكرونى فانا ابن الكلب * حسبى ببيتي في عليم حسبى انّى امرؤ ذو مرّة و عصب [ 1 ] * و لست بالخوّار عند النكب انّى زعيم لك امّ وهب * بالطّعن فيه ( فيهم ظ ) مقدما و الضّرب ضرب غلام مؤمن بالرّبّ ( 1 ) پس امّ وهب زنش عمودى برگرفت و نزد شوهر آمد و مىگفت : پيش اين پاكان ذرّيت محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كار زار كن پس شوهرش او را كشان سوى زنان مىبرد و زن جامهء شوهر را سخت چسبيده بود و سوى ديگر مىكشيد و مىگفت : تو را رها نمىكنم تا با تو كشته شوم . حسين عليه السّلام زن را آواز داد و گفت : خداى شما خاندان را جزاى خير دهد سوى زنان بازگرد خدا تو را رحمت كند و با آنها بنشين كه جنگ بر زنان نيست سوى زنان بازگشت . ( 2 ) ( ارشاد . طبرى . كامل ) عمرو بن حجّاج بر ميمنهء اصحاب حسين عليه السّلام تاخت با آن كوفيان كه همراه وى بودند و چون نزديك حسين عليه السّلام رسيد اصحاب بر سر زانو نشسته نيزه‌ها را رو به اسبان افراشتند اسبان پيش نيامدند و سواران بازگشتند هنگام بازگشتن اصحاب امام عليه السّلام بر آنها تير باريدند و چند مرد بر زمين افكندند و گروهى را خستند . ( طبرى . كامل ) پس مردى تميمى كه او را عبد الله بن حوزه مىگفتند آمد تا پيش روى حسين عليه السّلام بايستاد و گفت : يا حسين يا حسين ؟ امام فرمود : چه مىخواهى ؟ آن ( گول بىادب ) گفت : ابشر بالنّار . حسين عليه السّلام فرمود : هرگز ، من نزد پروردگار مهربان و شفيع مطاع روم . اين

--> [ 1 ] عصب ( بفتح عين و سكون صاد مهمله ) برگزيدهء قوم است ؛ گويند : هو من عصب القوم . معناى شعر اين است : اگر مرا نمىشناسيد من فرزند كلبم مرا اين سرافرازى بس كه خاندان در قبيلهء عليم دارم من مردى هستم با نيرو برگزيده ، هنگام مصيبت و سختى لابه نكنم اى امّ وهب من با تو قول مىدهم كه نيزه و تيغ در ايشان نهم دليرانه زدن جوانى مؤمن به پروردگار . وهب همه جا به سكون هاء است و بفتح آن غلط است .